My Arirang Part 6
مهمان خانه مروارید سیاه
جیمین: نترس آروم بیا اینجا همه اینقدر تو حال خودشون هستن که ترو نشناسن
جونکوک: میدونی آخرین باری که مخفیانه اومدم بیرون یه تیر مستقیم خورد توی رون پام هیونگ...
جیمین: یارو عجب شکارچیی بوده ...
جونکوک: تو طرف منی یا اون
جیمین: طرف رون
جونکوک: آه ...
( وقتی وارد سالن اصلی شدیم بوی عطر رایحه و انواع اَفیون ها ... بوی اود و هزاران بو در هوا جریان داشت .
سالن های غذا و لذت نمایش و موسیقی حق با جیمین بود مهمون خونه مروارید سیاه یه جواهر در پایتخت بود ... در گوشه و کنار آلفا ها و اومگا های اشرافی به چشم میومدند که یا مست بودند یا مشغول قمار ... فضای عجیبی بود همونطور که در میان صدای نوت های موسیقی صدای ناله پر لذت یک اومگا محو میشد ،،، جیمین و جونکوک به سمت بخش ویژه یا تالار طبقه بالا رفتن )
عطر غذا همه جارو برداشته بود ....
جیمین : موافقی اول غذا بخوریم و بعد یکم مشروب و تخته بازی؟
جونکوک: فکر کنم مدت زیادیه که غذای شهری نخوردم دلم میخواد ولی عطر اینجا خیلی منو ....
جیمین: هِی بیا
( جیمین شیشه آویز کوچکی از کنار شال کمری هانبوکش باز میکنه و به جونکوک میده و میگه ،،، )
جیمین: اینو بو بکش باعث میشه عطر آلفا هارو حس نکنی ...
جونکوک: این یه جور افیون؟
جیمین: به من اعتماد کن بچه تو الان تو مروارید سیاهی ،،، مگه میشه اینجا به کسی خوش نگذره...
جونکوک: من به تو اعتماد دارم هیونگ
( و پودر افیون رو بالا کشید ... عطر و طعم دیوانه کننده ای در بدن و مغزش پخش شد ... باور نمیکرد که دیگه نمیتوانست عطری رو حس کنه )
جیمین: من بازم میگم من کلی آلفا دارم که ممکنه تو از اونا خوشت بیاد ....ولی خودت داری تنگ بازی در میاری
( جیمین هم زمان به خدمتکاری علامت داد که براشون یک اتاق با یک ست خدمات کامل آماده کنه ...)
جونکوک: بی خیال هیونگ الان دیگه عطر هیچ آلفایی منو مهار نمیکنه ...من دیگه هیچی نمی شنوم
جیمین:(با خنده ) چون افیون رو ....
( ناگهان چشم های جیمین جوری گرد شد که نزدیک بود از جمجمش بیرون بپره این غیر ممکن بود .... غیر ممکن بود اونو بازم دیده باشه ،نه این ،این تأثیر افیون بوده حتماً تأثیر افیون بوده ....
جونکوک که چهره مات رفته جیمین رو دید با نیم نگاهی به عقب برگشت که ... چشمش به دو مرد با هانبوک سلطنتی افتاد ،یکی تماماً سیاه و دیگری سرخ رنگ با یک نیم ماسک ببر نما... نگاه مرد ببر نما جوری تیز در نگاه او گره خورد که احساس کرد مثل یک خرگوش است که با کوچکترین حرکتی شکار ببر میشود ...
از فاصله میانشان استفاده کرد و آروم پچ زد)
جونکوک: من باید برم ...
جیمین: چی؟!
جونکوک: قایمم کن
جیمین : چی داری ... میگ....گی
(جیمین دید که جونکوک ناگهان بینیش رو با دست گرفت و با خونی که ازش جاری شده بود به سرعت از طریق راهرو مجاور به طبقه بالا رفت ، جیمین فرصت واکنش خاصی پیدا نکرده بود که ...)
یونگی: چه افتخاری ... اونم بعد 4ماه
جیمین: آه ،،، شما حتماً اون پایین اقامتگاهی گرفتید خوشحال میشم راهنماییتون کنم
یونگی که داشت با چهره ای سرد و ریز شده به مالک خوش زبون مروارید سیاه نگاه میکرد و از اینکه او خود را به ندیدن و نشناختن میزد لحظه به لحظه عصبی تر میشد ...
تهیونگ: تمشک وحشی ...
یونگی:(با نیم نگاهی به او) چی؟
تهیونگ: بوی تمشک وحشی میاد ...
یونگی : ولی الان که فصلش نیست؟
(در پس زمینه مکالمه آروم تهیونگ و یونگی)
جیمین: بفرمایید من مزاحمتون نمیشم ... من باید برم خیلی ...
یونگی: باید حرف بزنیم
جیمین: من وقت ندارم جناب وزیر می...( حرفش رو یونگی با شکستن فاصلشون قطع کرد)
یونگی:( زمزمه در کنار گوش) پس وقتتو خالی کن!
جیمین: ( زمزمه خفه: حرومزاده) با من بیا
یونگی برگشت و قبل رفتن روبه تهیونگ گفت
یونگی: تو تازه برگشتی ... امشب رو از خودت پذیرایی کن ،حداقل تا وقتی کار من تموم بشه
(پس از رفتن اون دو باهم به یک اتاق خصوصی)
تهیونگ سر برگردوند و با دو چشم کهربایی رنگ که برای آلفایش بود یک نفس عمیق رو به داخل ریه هایش داد ....
تهیونگ: بوی تمشک وحشی میاد ... کجا فرار کردی ....
جونکوک احساس خفگی میکرد غیر ممکن بود غیر ممکن بود اون افیون مصرف کرده بود محال بود عطر یه آلفا رو جوری شدید حس کنه که خون دماغ بشه ،،، به سختی دست در ظرف طلایی آب حمام اتاق خصوصی زد و سعی در پاک کردن خون صورتش داشت .... وقتی انعکاس خودش رو در آب دید متعجب شد
واقعاً مثل یک خرگوش وحشت زده از بلعیده شدن بود ،چشم هاشو بست و سعی کرد ضربان وحشی قلبش رو کنترل کنه ولی وقتی به ترز نگاه اون آلفا رو خودش فکر میکرد ... احساس میکرد یک غذا در یک ظرف طلایی سلطنتی
مرد ببر نما بدجور لرزه به اندام او انداخته بود در افکارش قرق بود که ناگهان صدای قدم های کسی رو پشت دیوار شنید
جیمین: نترس آروم بیا اینجا همه اینقدر تو حال خودشون هستن که ترو نشناسن
جونکوک: میدونی آخرین باری که مخفیانه اومدم بیرون یه تیر مستقیم خورد توی رون پام هیونگ...
جیمین: یارو عجب شکارچیی بوده ...
جونکوک: تو طرف منی یا اون
جیمین: طرف رون
جونکوک: آه ...
( وقتی وارد سالن اصلی شدیم بوی عطر رایحه و انواع اَفیون ها ... بوی اود و هزاران بو در هوا جریان داشت .
سالن های غذا و لذت نمایش و موسیقی حق با جیمین بود مهمون خونه مروارید سیاه یه جواهر در پایتخت بود ... در گوشه و کنار آلفا ها و اومگا های اشرافی به چشم میومدند که یا مست بودند یا مشغول قمار ... فضای عجیبی بود همونطور که در میان صدای نوت های موسیقی صدای ناله پر لذت یک اومگا محو میشد ،،، جیمین و جونکوک به سمت بخش ویژه یا تالار طبقه بالا رفتن )
عطر غذا همه جارو برداشته بود ....
جیمین : موافقی اول غذا بخوریم و بعد یکم مشروب و تخته بازی؟
جونکوک: فکر کنم مدت زیادیه که غذای شهری نخوردم دلم میخواد ولی عطر اینجا خیلی منو ....
جیمین: هِی بیا
( جیمین شیشه آویز کوچکی از کنار شال کمری هانبوکش باز میکنه و به جونکوک میده و میگه ،،، )
جیمین: اینو بو بکش باعث میشه عطر آلفا هارو حس نکنی ...
جونکوک: این یه جور افیون؟
جیمین: به من اعتماد کن بچه تو الان تو مروارید سیاهی ،،، مگه میشه اینجا به کسی خوش نگذره...
جونکوک: من به تو اعتماد دارم هیونگ
( و پودر افیون رو بالا کشید ... عطر و طعم دیوانه کننده ای در بدن و مغزش پخش شد ... باور نمیکرد که دیگه نمیتوانست عطری رو حس کنه )
جیمین: من بازم میگم من کلی آلفا دارم که ممکنه تو از اونا خوشت بیاد ....ولی خودت داری تنگ بازی در میاری
( جیمین هم زمان به خدمتکاری علامت داد که براشون یک اتاق با یک ست خدمات کامل آماده کنه ...)
جونکوک: بی خیال هیونگ الان دیگه عطر هیچ آلفایی منو مهار نمیکنه ...من دیگه هیچی نمی شنوم
جیمین:(با خنده ) چون افیون رو ....
( ناگهان چشم های جیمین جوری گرد شد که نزدیک بود از جمجمش بیرون بپره این غیر ممکن بود .... غیر ممکن بود اونو بازم دیده باشه ،نه این ،این تأثیر افیون بوده حتماً تأثیر افیون بوده ....
جونکوک که چهره مات رفته جیمین رو دید با نیم نگاهی به عقب برگشت که ... چشمش به دو مرد با هانبوک سلطنتی افتاد ،یکی تماماً سیاه و دیگری سرخ رنگ با یک نیم ماسک ببر نما... نگاه مرد ببر نما جوری تیز در نگاه او گره خورد که احساس کرد مثل یک خرگوش است که با کوچکترین حرکتی شکار ببر میشود ...
از فاصله میانشان استفاده کرد و آروم پچ زد)
جونکوک: من باید برم ...
جیمین: چی؟!
جونکوک: قایمم کن
جیمین : چی داری ... میگ....گی
(جیمین دید که جونکوک ناگهان بینیش رو با دست گرفت و با خونی که ازش جاری شده بود به سرعت از طریق راهرو مجاور به طبقه بالا رفت ، جیمین فرصت واکنش خاصی پیدا نکرده بود که ...)
یونگی: چه افتخاری ... اونم بعد 4ماه
جیمین: آه ،،، شما حتماً اون پایین اقامتگاهی گرفتید خوشحال میشم راهنماییتون کنم
یونگی که داشت با چهره ای سرد و ریز شده به مالک خوش زبون مروارید سیاه نگاه میکرد و از اینکه او خود را به ندیدن و نشناختن میزد لحظه به لحظه عصبی تر میشد ...
تهیونگ: تمشک وحشی ...
یونگی:(با نیم نگاهی به او) چی؟
تهیونگ: بوی تمشک وحشی میاد ...
یونگی : ولی الان که فصلش نیست؟
(در پس زمینه مکالمه آروم تهیونگ و یونگی)
جیمین: بفرمایید من مزاحمتون نمیشم ... من باید برم خیلی ...
یونگی: باید حرف بزنیم
جیمین: من وقت ندارم جناب وزیر می...( حرفش رو یونگی با شکستن فاصلشون قطع کرد)
یونگی:( زمزمه در کنار گوش) پس وقتتو خالی کن!
جیمین: ( زمزمه خفه: حرومزاده) با من بیا
یونگی برگشت و قبل رفتن روبه تهیونگ گفت
یونگی: تو تازه برگشتی ... امشب رو از خودت پذیرایی کن ،حداقل تا وقتی کار من تموم بشه
(پس از رفتن اون دو باهم به یک اتاق خصوصی)
تهیونگ سر برگردوند و با دو چشم کهربایی رنگ که برای آلفایش بود یک نفس عمیق رو به داخل ریه هایش داد ....
تهیونگ: بوی تمشک وحشی میاد ... کجا فرار کردی ....
جونکوک احساس خفگی میکرد غیر ممکن بود غیر ممکن بود اون افیون مصرف کرده بود محال بود عطر یه آلفا رو جوری شدید حس کنه که خون دماغ بشه ،،، به سختی دست در ظرف طلایی آب حمام اتاق خصوصی زد و سعی در پاک کردن خون صورتش داشت .... وقتی انعکاس خودش رو در آب دید متعجب شد
واقعاً مثل یک خرگوش وحشت زده از بلعیده شدن بود ،چشم هاشو بست و سعی کرد ضربان وحشی قلبش رو کنترل کنه ولی وقتی به ترز نگاه اون آلفا رو خودش فکر میکرد ... احساس میکرد یک غذا در یک ظرف طلایی سلطنتی
مرد ببر نما بدجور لرزه به اندام او انداخته بود در افکارش قرق بود که ناگهان صدای قدم های کسی رو پشت دیوار شنید
- ۱۴۳
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط